خرید بک لینک

مصطفی یک ماه بهم مرخصی داده. از تمام گروهها هم خواسته که لیو بدم. انصاف نیست اونجا نباشم اینجا باشم. در باز هست...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 12:54

روز چندم:داشتم فکر میکردم که چقدر خوشگله. چه روسری قشنگی... چقدر قشنگ بسته. بعدش متوجه شدم که داره ادای منو واسه دوستهاش درمیاره که اینطوری داره چایی میخوره. هی فکر کردم که چیزی بهش بگم یا نگم. رفتم و گفتم. " سلام. ببخشید. اینکه من چطوری باشم چیزی رو به شما اضافه می کنه و یا چیزی رو از شما کم؟". داشت با چشم های گرد شده نگام میکرد و لابد فکر میکرد که چه جوابی باید بده. من جواب نمیخواستم که! لبخند زدم و گفتم "روزتون بخیر". بعد همین طور که داشتم میرفتم یادم افتاد که شبه و اضافه کردم که "شبتون". یه جامعه ای هست که من متعلق بهش نیستم. جامعه آدمهایی که خودم بهشون متعلق هستم. آدمهای توخالی. البته دستهام داشت میلرزید از چنین دفاعی که دلم خواسته بود از خودم بکنم.روزی بعد از آن:از اینکه دوست داشته نمیشوم، میترسم. نه اینکه نگرانش باشم و یا ناراحتش باشم. دارم کم کم میترسم...فرداش:یه ماشین رد میشه با سه عدد جوان که دارن شلوغ میکنن با موزیک و صدای موزیک هم به شدت بلنده. پسر بچه ۱۵ ساله تو پیادهرو میگه مواد زدن. آقای جوان ۲۴ ۲۵ ساله همراهش میگه مگه اونهایی که تو عروسیها خوشحالن مواد زدن؟! چرا چرت و پرت میگی؟+ یه سری آدمها هم هستن، خیلی آدمن. نمیذارن سد فرو بریزه.فردا شب فرداش:باهام قهر کرده بود چون سرش داد زده بودم. امشب یه خرس شکلاتی براش خریدم. گذاشتم روی میزش کنارش نوشتم: " سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی مبارک باشه عزیزم".+ اینکه آدم به بقیه بگه عزیزم، حتی اگه واقعا این منظور رو نداشته باشه، چه کار خوبی است.پس فرداش:دو تا پسر بچه ۶ یا ۷ ساله. بسیار کثیف. ولی نور میریزه از چشماشون. دو تا پرچم پرسپولیس رو نمیدونم از کجا آوردن هی باهاش احساس خوشبختی و خوشحالی میکنن. یکیشون تپلی

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 12:54

۱. "یکیام بود فامیلیش گلابی بود. ببین اون دیگه چقدر بدبخت بود."... غش غش میخندن و رد میشن. از اون موقع دارم فکر میکنم یعنی فامیلی خودش چی بوده.

۲. اومده نصف بیشتر آجیلهای منو از تو کمدم برداشته خورده. همه انجیرهاشم تموم کرده. من که نمیدونم کیه، ولی امیدوارم دفعه بعد دلش آب هم بخواد که با قمقمهام بخوره.

+ آخه آبنمک هست. گذاشتم بعضی وقتها ازش استفاده میکنم برای بهداشت دهان و دندان.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1402 ساعت: 14:49

یه خستگی عمیقی روی دلم...اومدم ببینم بلاگفا چخبر... پست نور رو خوندم و یه مطلب جدید نوشته بود در مورد "سندروم دختر خوب".یه روز بعد از همه خستگیهام از نادیده گرفتن شدن در شبکه علمی رویان بود که مژده برام یه آگهی فرستاد از جذب نیروی اجرایی در گروه دکتر دانشگاه شریف. جلسه مصاحبه قرارش گذاشته شد و رفتم نشستم با همه اون خستگیها جلوی مصطفی و گفتم؛ من اومده بودم اینجا برای اینکه بیوانفورماتیک یاد بگیرم. ولی نهایتا میبینم کار اجرایی هم دوست دارم. کم کم تبدیل شدم به منتورشیپ گروههای پژوهشی. تقریبا همین فضایی که الان ابوالحسن داره. حضورش برای تیم الانمون خیلی مغتنم هست. کارهامون تو اوج بود که کرونا شد و مصطفی اپلای کرد و دکتر شد معاون فناوری وزارت فلان برای فلان کار. همه چی تموم شد. نمیدونم و یادم نمیاد چطوری بود که ارتباطم با مصطفی حفظ موند. بهش گفته بودم که حیف این کار از بین بره. یکی دو سال خیلی جسته گریخته در ارتباط بودیم، چون تازه وارد کشور جدید با یک عالمه حجم درس شده بود و کمی بعدش هم ازدواج کرد. اما ما داشتیم کم کم کارهامون رو میبردیم جلو و فکر میکردیم این بار چطوری برنامهریزی کنیم که اگه دکتر به هر دلیلی مشغول شد و گروه رو نتونست هندل کنه، کلا مجموعه از هم نپاشه.دیشب جلسه حضوری دورهمی داشتیم. دو تا از اساتید خیلی خفنی که برای تعطیلات کریسمس اومده بودن ایران. از وقتی عماد رو با تصمیم خودم از گروه حذف کردم رفتار مصطفی عوض شد. اینطوری که "حالا که از اختیاراتت استفاده میکنی و با چیزی که من باهاش مخالفم، مخالفت میکنی و خودت تصمیم میگیری پس منم با عدالتم باهات رفتار میکنم". ازم میپرسه این چی شد اون چی شد. هما چند بار اومده وسط و هی با من بحث کش دار اعصاب خردکن کرده که فلان و ب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1402 ساعت: 17:59

دختره دست کرد تو کیفش، از بین یه صدی و یه دویستی و یه پونصدی و یه دو هزاری، دو هزار رو برداشت داد آقایی که برامون تو مترو ساز میزد.

تنوع پولهاش انگار مال ۱۵ سال پیش...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1402 ساعت: 17:59

حدیث میگه از حضرت علی: ارزش هر کسی به اندازه کاری است که خوب انجامش میده.

بعدم شعر مولوی رو میخونه... هر چیز که در جستن آنی، آنی.

آخر نتیجه گیری میکنه ارزش هر آدمی به ایمانش هست.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 16:27

خودم البته مینویسم سنم رو باورم نمیشه این عدد منه. داستانی است!

بعضی وقتها فکر میکنم چقدر خوب شد بزرگ شدم اینقدر فهمیده شدم... بعضی وقتها حس میکنم جوانیهام گاهی بیشتر از الان میفهمیدم! شایدم کلا هیچ وقت نمیفهمیدم و قرار هم نیست بفهمم.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 16:27

میخوام با یه سایت کار کنم، هی چینی بلغور می کنه! یه تیکه ازش رو کپی می کنم با گوگل ترنسلیت ببینم چی میگه بنده خدا:

سرعت دست من آنقدر زیاد است که حتی نمی توانم بالا بیاورم!!!

+ من همیشه با پا به معده ام فشار می آوردم برای بالا آوردن. پس نتیجه میگیریم راه حل من بهتره! چون الکی دست آدم درگیر نمیشه و میتونه هم راحت بالا بیاره و هم به کارهای دیگه ش برسه.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 14:37

کار چون بسته شود، بگشایدا + رودکی

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 14:37

1.در من امیدی هستمیآید و میروداما هرگز نمیگویمش بدرود- محمود درویش2.جان فاستر نوشته بود: « چوب ها بسیار شبیه انسان ها هستند. برای شناخت آن ها، باید میانشان زندگی کنی و گاه میان آنها پرسه بزنی. پیمودن راه های مشخص باعث صمیمیت با آنها نمی شود. برای دوستی با آنها، باید بارها و بارها و در ساعت های مختلف، با احترام آنها را کند و کاو و مشاهده کنیم. در صبحگاه، ظهر و شب و در همه فصل ها، بهار، تابستان، پاییز و زمستان. در غیر این صورت، آنها را واقعا نمی شناسیم و اگر بخواهیم خلاف آن وانمود کنیم، به طور حتم خواهند فهمید. آنها برای حفظ فاصله با بیگانگان روش های خود را دارند و درهای قلبشان را به روی بازدیدکننده های گاه به گاه می بندند. جز عشق محض اگر انگیزه دیگری برای کند و کاو در چوب ها داشته باشیم، آنها به سرعت می فهمند و رازهای شیرین و کهن خود را از ما پنهان می کنند. اما اگر بدانند به سوی آنها می روم زیرا عاشقشان هستیم، گنجینه هایی از عشق و روشنایی به ما ارزانی می دارند که هرگز در هیچ دکانی یافت نمی شود. چوب ها وقتی شروع به بخشیدن می کنند، بی مضایقه می بخشند و هیچ چیز را از ستایگشران راستین خود دریغ نمی کنند. باید با روحی مشاهده گر و با تواضع، عشق و صبر به سوی آن ها برویم. باید بیاموزیم در طبیعت وحشی و در فواصل سکوت های آنجا که زیبایی زهرآگین و دوست داشتنی در کمین است و در میان غروب و درخشش ستارگان، چه اصوات موسیقیایی غریبی در میان توده های درختان پیر و نوک تیز کاج و صنوبر می پیچد! چه لذت ظریفی از خزه ها و سرخس ها می تراود در گوشه های آفتابی و گوشه های مرطوب و نمناک! چه اسطوره ها و افسانه ها و رویاهایی در آن نهفته است و آن گاه قلب جاودانه چوب ها برای ما خواهد تپید، نیروی حیات لطیف آن

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1402 ساعت: 17:09

یه نوشته طولانی نوشته با این مضمون که: ایول! امروز اولین ایمیل ریجکشن رو دریافت کردم.دوستی تو لینکداین که میخواد برای ادامه تحصیل اقدام کنه و رزومهش رو برای جایی فرستاده و ایمیلی با این مضمون دریافت کرده که "رزومه شما دریافت شد اما فکر میکنیم شما مناسب برای این موقعیت نباشید". بعد از دریافت این ایمیل برداشته بود یه نامه سرگشاده نوشته بود و ابراز خوشحالی کرده بود که امروز اولین نه رو شنیدم و این به این معنی است که من در مسیرم.امروز چند تا کار مهم رو انجام دادم. گریه کردم. دلم خواست بایستم و ایستادم. گریه کردم. و خدا رو شکر میکنم برای این اشکها... چون نشون میده که در مسیرم!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1402 ساعت: 17:09

بهارم الان...چقدر پر فراز و نشیب بود سال گذشته برای من. ولی الان که نگاهش میکنم حس میکنم تو این نقطهای که ایستادهام، بهارم.فکر میکنم مال لحظه سال تحویل پارسال باشه که بدون توجه به اینکه هنوز خونهتکونی تموم نشده بود، خودم رو آماده کردم و با طیب خاطر نشستم و فقط از لحظات پایانی سال و شروع سال جدید لذت بردم. از خودم.دوباره راه میرم روی پاهام.فکر میکنم ثمره لبخند الان سال دیگه همین لحظات دیده میشه... اگه لبخند زده باشیم.نور چشمهای شلوغی است وجودتون:حوری خانم جانزهرانورنواطیبه خانم عزیزمشیرین جانمعطا عزیزمپاندا نازنین اگه هنوز سر میزنهحباب خان بزرگوارامیر برادرمآقای هادی یوسف خانو خیلیای دیگه که اومدن و رفتن.+ عید وقتی است که آخر وصل میشه به اول.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 19:59

صفحه بندی